وقتی1 این مسئله اولینبار برایم پیش آمد، نمیدانستم كه چنین چیزی رخ داده است. یك روز در كوهستان گیاه جمعآوری میكردم. آمادهی بازگشت به خانه بودم. ولی تصمیم گرفتم استراحت مختصری كنم. در سايهی درختی كنار جاده دراز كشیدم و به خواب رفتم. ناگهان صدای آدمهایی را شنیدم كه از تپه پایین میآمدند. بیدار شدم. به تندی دویدم و خود را پشت درختانی كه نزدیك جاده و محل خوابم بود، پنهان كردم. در حالیكه مخفی شده بودم، از این احساس كه چیزی را فراموش كردهام، رنج میبردم. نگاه كردم ببینم آیا كیسهی گیاهان را با خود آوردهام، دیدم آنها را نیاوردهام. نگاهی به جاده، در جایی كه خوابیده بودم انداختم. ناگهان از ترس خشكم زد. من هنوز آنجا دراز كشیده و خوابیده بودم! خودم بودم! به بدنم دست زدم. باز خودم بودم. در این بین كسانی كه از تپه پایین میآمدند، به من كه خوابیده بودم رسیدند و من كاملاً بیدار و بیپناه از مخفیگاهم به آنها مینگريستم. رویای من چنان زنده بود كه داشتم دیوانه میشدم. فریادی زدم و دوباره بیدار شدم. لعننتی! این فقط یك «رویا» بود.
من چند روزی از رويایم دچار ترس بودم ولی سرانجام میبایستی برای امرار معاش كار میكردم و واقعاً فرصتی نداشتم تا دربارهی اسرار رويایم كندوكاو كنم. ولي چند ماه بعد، پس از اینكه روز سختی را گذرانده بودم، بعد از ظهر مثل خرسی در خواب عمیقی فرو رفتم. باران تازه شروع به باریدن كرده بود، فكر سوراخی كه در بام بود مرا بیدار كرد. از رختخواب بیرون پریدم و بالای بام رفتم تا سوراخ را قبل از نفوذ باران ببندم. چنان احساس آرامش و قدرت میكردم كه در عرض یك دقیقه این كار را انجام دادم و اصلاً هم خیس نشدم. فكر كردم احساس خوش من در اثر چرتی است كه زدهام.
وقتی كارم تمام شد به داخل خانه برگشتم كه چیزی بخورم. اما نمیتوانستم چیزی قورت بدهم. فكر كردم بیمار شدهام. قدری از ریشه و برگ درختان را خرد كردم و خمیرش را به گردنم مالیدم و بستم و به طرف رختخواب رفتم. وقتی جلوی تخت قرار گرفتم، نزدیك بود كه از ترس قالب تهی كنم. من در رختخواب دراز كشیده و خوابیده بودم! خواستم خودم را بیدار كنم، ولی میدانستم این كار صحیح نیست. از خانه بیرون دویدم. ترس وجودم را فرا گرفته بود. بی هدف میان تپهها رفتم. هیچ نمیدانستم به كجا میروم، با وجودی كه تمام مدت آنجا زندگی كرده بودم، اما راهم را گم كردم. در میان باران میدویدم، ولی حتی آن را حس نمیكردم. انگار قادر به فكر كردن نبودم. بعد رعد و برق چنان شدید شد كه من در اثر آن دوباره بیدار شدم. میدانید كجا بیدار شدم؟ من در تپهها زیر باران بیدار شدم.
ولی از كجا میدانستم كه بیدار شدهام؟ جسمم میدانست. همیشه صدایی دروني وجود دارد كه به شخص میگوید كه قضیه از چه قرار است. آن موقع كه برای بار دوم بیدار شدم نیز آن صدا به من گفت. البته به محض بیداري متقاعد شدم كه «رويایی» دیدهام. بدیهی است كه این یك رويای معمولی نبود.
ولی در عین حال «رویا دیدن» تمام و كمال هم نبود. نتیجه گرفتم كه باید چیز دیگری بوده باشد. حدس من راه رفتن در خواب و بیدای بود. اما حامیام (معلم باطني او) برایم اینطور تشریح كرد كه چیزی كه دیدهام اصلاً «رويا» نبوده و من نیز نبایستی پافشاری كنم كه آن واقعه راه رفتن در خواب بوده است. حامی من میگفت زمانی که انسان در رويایی خودش را در خواب ببیند، زمان (آشكاری) كالبد اختریاش فرا رسیده است.
پینوشت:
1- دو نمونه از روياهای دون خنارو، یكی از اساتید رويابيني در مكتب تولتك آورده شده است.
منبع:
افسانه های قدرت، کارلوس کاستاندا، مهران کندری، نشر میترا.