|
|
|
تولد و مرگ در خورشيد
|
|
 |
مترجم:مرجان بروجردی ویرایش: میترا صالح زاده ماه مه سال 1988 بود. خوابی دیدم که بعدها موجب برانگیخته شدن من برای تغییرات شغلیام در آینده شد. دیدن این رؤیا مفاهیم خاصی را برایم آشکار کرد. بهدنبال کسب تجربه این رؤیا حتی توانستم مرگ پدرم را پیشبینی کنم. در آن سال من در لوسآنجلس زندگی میکردم . رؤیای من از این قرار بود: «در حال تماشای غروب خورشید در فراسوی اقیانوس آرام بودم که ناگهان غروب خورشید از سمت دیگری نیز رخ داد. با وجودی که خورشید در تاریکی فرو میرفت، ولی من میتوانستم تمام نقاط و هسته مرکزی آن را بهطور کامل ببینم. با دیدن این منظره وحشتزده شده بودم. انگار همه چیز رو به نابودی میرفت و خورشید اقیانوس آرام به ذرات بخار و دود تبدیل میشد. اول کمکم و بعد بهطور ناگهانی رو به زوال کشیده شد. همانطور که به اطراف نگاه میکردم از اینکه چرا هنوز آسمان کاملاً تاریک نشده متعجب شده بودم! ناگهان متوجه شدم خورشید از بین رفته اما ستارهای جدید از مغرب طلوع کرده بود. آن ستاره آبی رنگ و کوچک هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشد تا جائی که بهصورت یک ماه کامل و آبی رنگ، در سمت راست درست بالای سرم قرار گرفت. این دو پدیده کیهانی و آسمانی و بینهایت زیبا، در کنار یکدیگر قرار گرفتند». این انتهای رؤیای من بود. با دیدن این رؤیا حس امید در من بیدار شد، زیرا میدانستم درجه آگاهی و بصیرت من درباره «عالم هستی» به مراحل بالاتری ارتقاء یافته است. آن روز بعد از اینکه از خواب بیدار شدم، اولین حادثه با دریافت یادداشتی از صاحبخانهام شروع شد. باید خانهام را پس از 7 سال تخلیه میکردم زیرا او خانهاش را با خانهای دیگر نزدیک محل کارش تعویض کرده بود و مالک جدید برای تخلیه خانه پافشاری میکرد. فقط 3 ماه فرصت داشتم و این تلاشی سخت را میطلبید، زیرا برای پیدا کردن مکانی مناسب به زمان بیشتری نیاز داشتم. هفته بعد مطلع شدم که شغل مورد علاقهام که رشته تحصیلیام نیز بود، یعنی تدریس در دانشگاه را از دست دادهام. در واقع در طول یک هفته هم محل زندگی و هم شغلم را از دست دادم و زندگی من از زوایای مختلف رو به زوال میرفت. اگر چه احساس میکردم برای ادامه زندگی مبارزهای سخت در انتظار من است اما با به یاد آوردن رؤیایی که دیده بودم، گویی دریچه امیدی به روشناییها برای جبران همه اتفاقات بد پیش آمده، برایم باز شده بود. من در انتظار نمایان شدن آن درخشنده آبی رنگ و تازه متولد شده بودم. هفته بعد به مهمانی شامی در «وِست وود» دعوت شدم، در آن مهمانی پیشنهاد شغل جدیدی کاملاً متفاوت با شغل قبلیام دریافت کردم. تدریس در دانشگاهی در فرانسه. با اینکه زبان فرانسه من نسبتاً خوب بود ولی نمیدانم چرا احساس پوچی میکردم. شاید به این علت که فکر میکردم بهعنوان اولین دانشمند پیشقدم در راه تعلیم و شفای معنوی، بهطور کامل شغل قبلی خود را در رابطه با انجمن علمی و فرهنگی از دست دادهام. بعد از تماس با دانشگاه در فرانسه و ارسال مدارک برای آنها، در ماه ژوئن سال 1988 برای مصاحبه به فرانسه دعوت شدم. با توجه به هوای گرم و مرطوب در فرانسه، با میل باطنیام تمام مشکلاتی که در پیش روی خود با آن مواجه بودم را پذیرفتم و به سوی فراگیری دانش جدید که شامل: فراروانشناسی، همیوپاتی، شفای معنوی و داروهای سنتی و...بود، رفتم. هنگام برگشت به لوسآنجلس دیگر انگیزهای برای صرف وقت برای پیدا کردن خانه و یا یافتن شغلی دیگر در خود نمیدیدم، زندگی برایم مفهوم و معنای خاصی پیدا کرده بود. در اوایل آگوست برای دومین مصاحبه به فرانسه رفتم و بعد هم پذیرفته شدم و در ماه سپتامبر کارخود را بهطور رسمی در فرانسه آغاز کردم. حال میبایست تمام وابستگیها و تعلقات خود را در کالیفرنیا ظرف 6 روز ترک میکردم. نکته جالب توجه اینجا بود که در فرانسه خانهای که برای زندگی انتخاب کردم، در منطقهای در نزدیکی یک رستوران قرار داشت. نام این رستوران به معنای «زیر نور آبی ماه» بود و این اسم دگر باره مرا به یاد تصویر آن رؤیای خاص انداخت و دریافتم قطعاً و بهطور حتم، دیدن این رؤیا نشانه و وسیلهای بوده جهت آماده ساختن، هدایت و راهنمایی من برای تغییرات اساسی و ورود به زاویه دیگری از زندگیام. تحقیقات روزمره و آزمایشات علمی در این زمینه بسیار در من تأثیر گذاشت و باعث شد افکارم بیشتر و بهتر باز شود و موجب گردید با انگیزه و علاقه بیشتری به تحقیقات در زمینه طبیعت بپردازم و برانگیخته شدم تا معانی و مفهوم تجربیات باطنی را در بیولوژی، روانشناسی و ماورای علم پزشکی بیابم و برای دریافت پاسخ به سؤالات جدید درباره آنها، تلاش کنم.
|
|
|
رويا، رويابينی و هنر رويابينی (از ديدگاه روحزايی)(قسمتاول)
ادامه
|
|
هنر رويابينی (قسمت دوم)
ادامه
|
|
رويابينی كنترل شده و ارتباط با روياها
ادامه
|
|
رویابیني از دیدگاه تولتک-1
ادامه
|
|
مطبهای رويا
ادامه
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|