نويسنده: احمد بردبار
(پرده اول) كلاس درس، روز اول
شاگردان پشت میزهای خودشان نشسته بودند، آموزگار درس را شروع میكند:«امروز دستور زبان داریم، كتابها را بیرون بیاورید». شاگردان اطاعت میكنند. آموزگار طبق معمول، بعد از پایان توضیحاتش، درس را از بچهها میپرسد و از شاگردان میخواهد كه فعلهای مختلف را صرف كنند، شاگردان هم به نوبت جواب میدهند. تا اینكه نوبت به یكی دیگر از شاگردان میرسد ...
آموزگار به شاگرد:«فعل ندانستن را صرف كن».
شاگرد:«من نمیدانم، تو نمیدانی، ...» شاگرد به این قسمت كه میرسد مكثی میكند، انگار نمیتواند ادامه دهد «او ... او ... » نه هر كار كرد، نتوانست بقیهاش را بگوید، آموزگار با دیدن مكث شاگرد، فكر كرد مشكلی در فهم درس آن روز برای شاگرد پیش آمده، پس گفت: «ادامه بده، نكند به درس گوش نمیكردی»؟ شاگرد گفت: «چرا، گوش میكردم» و سكوت كرد.
آموزگار كمی بلندتر گفت:«پس ادامه بده، این كه خیلی ساده است».
شاگرد گفت:«این خیلی مشكل است».
آموزگار:«چه چیزی مشكل است، مشكل كجاست»؟
شاگرد:«این كه هیچ كس نداند».
آموزگار گفت: چه كسی میتواند؟ همه دستشان را بلند كردند و با سروصدای زیاد و اصرار خواستند كه بگویند: آقا ما بگیم؟ آقا ما بگیم؟ آموزگار به یكی از شاگردان كه دستش را از بقیه بالاتر آورده بود گفت:«تو بگو».
او بسرعت و با صدای بلند گفت:«من نمیدانم، تو نمیدانی، او نمیداند، ما نمیدانیم، شما نمیدانید، آنها نمیدانند».
آموزگار:«همه فهمیدید»؟ همه شاگردان با صدای شرطیشده تكرار كردند: «ب...ع...ع...له».
اگرد كه شاهد این صحنه بود، در سكوت با خود اندیشید، در جامعهای كه هیچ كس نداند، زیستن چقدر مشكل میشود.
در این فكر بود كه آموزگار به او نزدیك شد و پرسید:«كجایی؟ اگر فهمیدی ایندفعه كامل بگو».
شاگرد ایندفعه تمام نیروی خودش را به كار برد و گفت:«من نمیدانم، تو نمیدانی، ...» دوباره سعی كرد:«من نمیدانم، تو نمیدانی، او ...» اما نتوانست به اینجا كه میرسید، نمیتوانست و باز هم سكوت میكرد.
آموزگار پرسید:«چرا ادامه نمیدهی، چه شده؟».
به آموزگار گفت:«وقتی من و شما میگوییم نمیدانیم، چطور میتوانیم بگوییم كه او میداند یا نه؟ مگر میشود هیچ كس نداند؟ باید كسی بداند، حتی اگر یك نفر باشد».
آموزگار سری تكان داد و خطاب با شاگرد گفت:«برو بنشین، نمیخواهد برای من فیلسوف بشی، درسات را جواب بده».
شاگرد در حال رفتن با خود اندیشید، كاش از من خواسته بود، فعل دیگری مثلاً توانستن را برایش بگویم.
(پردهی دوم) كلاس درس، فردای آن روز
فردای آن روز، شاگردان نوشتهای بر تخته كلاس دیدند:
من نمیدانم، تو نمیدانی، اما «یكی» میداند، پس به كمك او؛ ما میدانیم، شما میدانید، آنها هم میدانند. همه خواهیم دانست.
در سطر پایین درشتتر نوشته بود:«یكی حتماً میداند و من او را خواهم یافت».
یكی از صندلیهای كلاس تا آخر سال خالی ماند.