|
|
|
خودت را معرفي كن
|
|
|
نويسنده: ميترا صالح زاده
گفتم: «اگر بخواهی در چند جمله خودت را معرفی كنی و بگویی چه كسی هستی، چه میگویی؟» گفت: «من ...» گفتم: «نه. صبر كن. كمی فكر كن و بعد بگو». كمی مكث كرد و گفت: «اسم من ... است. من فرزند ... هستم. شغل من ... است. تحصیلاتم ...» گفتم: «نه، نه، اینجوری نه. یك كمی از این سطح بیا بالاتر و كلیتر نگاه كن». گفت: «خوب، من موجودی هستم در بین موجودات دیگر كه از قدرت كلام و تفكر برخوردارم و ...» گفتم: «بازهم نشد. باز هم از این سطح برو بالاتر». مكث دیگری كرد و گفت:« خوب، چه بگویم، میگویند در كتب مقدس آمده كه انسان در اصل روح است و ... میگویند كه از روح خدا در او دمیده شده و ... دیگر اینكه مثلاً انسان جانشین خدا بر روی زمین است و ...» گفتم: «صبر كن. چه شد؟ حالا كه خواستی اصلیت وجودت را بیان كنی اینطور به تتهپته افتادی؟» گفت: «نمیدانم شاید بهخاطر اینكه اینها را فقط شنیدهام و درك روشنی از آن ندارم» گفتم: «و آن را لمس نكردهای و به تجربه در نیاوردهای و حتی برآن فكر هم نكردهای و ...» گفت: «نه اینطورها هم نیست. گاهی بر آن تفكر كردم ولی خوب ...» گفتم: «ولی خوب دغدغه تو نبوده است. اما اگر بهواقع باور كنی كه تو میتوانی جانشین خدا بر روی زمین باشی، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ چه تغییری در زندگی تو پیش خواهد آمد؟ تو واقعاً چه خواهی شد؟ تا بهحال چقدر جدی به این موضوع نگاه كردی كه « من كی هستم؟» گفت: «راستش را بخواهی تا بهحال خیلی جدی به این موضوع نگاه نكردم چون وقتش را ندارم. خوب میدانی مشكلات زندگی زیاد است و انسان گرفتار این مشكلات و ...» گفتم: «خوب اگر ایمان داشته باشی كه با شناخت خود نیمی بیشتر این مشكلات رنگ خود را میبازند چه؟» گفت: «نمیدانم تا بهحال اینطوری به این موضوع نگاه نكردم». گفتم: «خوب پس اگر خواهان حل مشكلات خودت به بهترین شكل هستی، هر چه زودتر شروع كن». گفت: «باشد. قبول، ولی از كجا باید شروع كنم؟» گفتم: «خیلی ساده. مراقبه بر «من كیستم؟» را به زندگیات اضافه كن. بدان كه هر اتفاقی كه بیافتد ضرر نخواهی كرد». گفت: «رفتم كه آن را آغاز كنم».
|
|
|
|