|
|
|
به فيل بگو بايست!
|
|
|
نويسنده: شهابالدین مقامیکیا
یكی از دوستان، داستانی را تعریف كرد كه من هم سعی میكنم همانطوری كه شنیدم آن را برایتان نقل كنم: «یك بچه كوچكی بود كه وقتی به فیلهای وحشی میگفت بایست، فیلها میایستادند. این خبر به گوش پادشاه رسید و پادشاه فرمان داد كه بررسی كنند ببینند چگونه اینطور میشود. بعد از بررسیهای بسیار فهمیدند كه این موضوع برمیگردد به آموزشهایی كه مادر آن فرزند به او داده بود. مادر هیچگاه به فرزندش نگفته بود كه «تو نمیتوانی» و این در وجود پسر به ایمانی تبدیل شده بود. او خود را توانمند میدانست و خود را اینگونه شناخته بود». داستان این بود، اما یك سؤال: آیا ضعفها و شكستهای ما در برابر فیلهای وحشی زندگیمان از شناخت نادرستمان از خود ناشی نمیشود؟ اصلاً ما راجع به خودمان چه فكر میكنیم؟ آیا تا بحال از خودمان پرسیدهایم «من كیستم؟» پاسخ چه بوده است؟ بعد از شنیدن این داستان فكر كردم «اگر پاسخم به من كیستم خودم تغییر كند، همه چیز در اطرافم تغییر میكند. آن وقت اگر من هم با فیلی مواجه شوم و به او بگویم بایست!» امیدوارم مرا له نكند!!
|
|
|
|