تحقیق و تألیف: میترا صالحزاده
«چنین بود كه پروردگارت به فرشتگان فرمود همانا من آفریننده انساني از گل هستم»(آیهی 71 سوره ص) «پس چون او را استوار بپرداختم و در آن از روح خود دمیدم»(آیهی 72 سوره ص) «من گمارنده جانشیني در زمینم...» «و خداي عالم همه اسماء را به آدم تعلیم فرمود، آنگاه حقایق آن اسماء را در نظر فرشتگان پدید آورد و فرمود خبر دهید مرا به اسماء اینان اگر راست میگویید» «گفتند پاكا كه تویی، ما دانشی نداریم جز آنچه به ما آموختهای، تو داناي فرزانهاي» «فرمود ای آدم آنان را از اسماءشان خبر ده، و چون از اسماءشان خبرشان داد، فرمود آیا به شما نگفتم كه من ناپیداي آسمان و زمین را میدانم...» «و چنین بود كه به فرشتگان گفتیم بر آدم سجده برید، آنگاه همه سجده بردند جز ابلیس...»(آیات 30-34 سوره بقره)
بنا بر آیات فوق انسان جانشین پادشاه هستي بر روی زمین و حامل اسرار اسماء در وجود خویش است. با وجود اینكه این موارد تنها آیاتی نیستند كه عظمت و جایگاه رفیع انسان در هستي را بیان میكنند اما تنها دقت در همین آیات برای رسیدن انسان امروز به سؤالاتی اساسی درباره هویت و جایگاه فعلی و حقیقي خود در هستي كفایت میكند.
آیا این خلیفه و جانشین پادشاه هستي از قدرت و اقتدار پادشاه مطلع و برخوردار است؟ آیا او نشاني از پادشاه به همراه دارد؟ او چه نشان و حجتي از سوی پادشاه هستي به همراه دارد كه با آن حقانیت و خلیفهاللهي خود را اثبات كند؟ آیا این اسماء از همان نشانههایي نیستند كه خداوند به خلیفه و جانشین خود عطا كرده؟ پس چگونه است كه حضور و بروز این اسماء در زندگی انسان امروز بسیار كمرنگ و حتی ناپیدا است؟
و البته كلام خداوند حق است و اگر ما این اقتدار را در خود نمییابیم، باید از خود بپرسیم كه چه چیز باعث محو شدن آثار اقتدار و بزرگی انسان شده است؟
علاوه بر اینكه انسان از نشانههاي بزرگی و جلال تهی شده است، حتی درباره حقیقت این معنی (كه انسان جانشین خدا بروی زمین است) هم شناخت و فهم كافی ندارد. او نمیداند كه چرا خداوند اسماء را به انسان آموخت؟ اصلاً آموزش اسماء یعنی چه؟
آیا این اسماء ابعادی از قدرت و شور و آگاهي خداوند در روح انسان است؟ آیا این اسماء حقایق هستياند و یا تنها، واژههایی كه انسان با آن تكلّم میكند؟ و یا...
تضاد دروني انسان امروز، در اینجا بخوبی معلوم میشود. موجودی با امكانات و منابع دروني بسیار ولی در صحنه زندگی بسیار ضعیف. خلیفهاي كه انتظار میرود كه با توجه به اعتبار درونياش بینیاز باشد اما در فقر مادی و معنوي دست و پا میزند و صاحب گنجي است كه خود نمیداند كه گنجي دارد، و اگر هم به او گفته شود (چنان كه در ادیان گفته شده)، شناخت كافی برای دستیابی به منابع دروني خویش را كمتر دارد.
انسان همواره سعی در شناخت خود و كاهش مجهولات وجودش داشته است. اما او هنوز چیزی را كه باید در خود میشناخته به درستی نشناخته است. پس انسان میبایست چه كند؟ آیا همین تلاشی كه تاكنون برای شناخت خود داشته را باید ادامه دهد؟ آیا این روندی كه تاكنون برای شناخت خود پیش گرفته او را به نتیجه خواهد رساند؟
همه چیز در این جهان دارای ظاهری و باطني است
این موضوع در مورد همه موضوعات شناخته شده و ناشناخته صدق میكند. چنانچه در مورد دین اسلام نیز گفته شده كه «اسلام، دین دنیا و آخرت است» یعنی دین، هم دارای ظاهر است و هم باطن. هم چنین كتاب مبین قرآن نیز دارای ظاهر و باطن است. در حدیثی نقل شده است كه «قرآن دارای ظاهری و باطني است و برای باطن آن هم باطني است، و برای آن باطن، باطني دیگر، تا هفت بطن».
انسان هم مانند دیگر مخلوقات خداوند دارای ظاهر و باطن است. او دارای جسم، روان و روح است. روح انسان از روح خداست. گرچه جسم انسان فناپذیر است اما روح انسان فناناپذیر و نامیراست. خداوند وعده كرده است كه انسان بعد از مرگ زمینی، حیات خواهد داشت. انسان میتواند و دارای این حق انتخاب است كه برای ادامه حیات خود در جهانهاي دیگر، از همین جا به چگونگی آن آگاه شود و آگاهانه راه و روش خود، كه همان حركت در صراط مستقیم است را تعیین كند. خداوند برای اینكه این پیام را به گوش انسان برساند راهنمایان، و انبیاء و اولیاء را از بدو تاریخ به سوی انسانها گسیل داشته است.
و اما باطن انسان چیست؟
اگر انسان را به مانند هستهای را در نظر بگیریم، ظاهر او، پوسته آن هسته است و باطنش، مغز آن. انسان هزاران سال است كه بر ظاهر خود و هستی اطرافش دست به جستجو و تحقیق زده است و اگر چه نسبت به ظاهر و جسم خود (به دلیل آنكه پیدا و آشكار است)، تا حدودی آشنایی بیشتری دارد اما آنچه مسلم است شناخت او حتی از ظاهرش هم كامل نیست.
اما انسان چند هزار سال دیگر میخواهد جستجوی خود را تنها بر ظاهر و پوسته وجودش متمركز كند؟ آيا بالاخره او نمیبایست به یاد آورد كه خداوند از روح خود در انسان دمیده و به او اسماء را آموخته؟ شاید این همان چیزی است كه در طی این چند هزارههایی كه از عمر انسان بر زمین گذشته باید بیش از پیش به آن میپرداخته است.
حضرت علی(ع) میفرماید: «ای بشر میپنداری جرم كوچكی هستی، (اما) در تو جهان بزرگی پیچیده شده است. درد تو در توست و تو نمیبینی، و درمان هم در توست و تو نمیدانی». آیا این بدین معنی نیست كه ما میتوانیم این جهان بزرگ را در درون كشف كنیم و به درك خود درآوریم؟ و بعد، آن را در خود آشكار كنیم؟ حضرت عیسی مسیح(ع) نیز میفرماید: «ملكوت خداوند در توست»، اگر ملكوت خدا در من است، بنابراین آیا من میتوانم ملكوت خدا را در خود آشكار كنم؟ چگونه؟
بسیاری از بزرگان، انبیاء و اولیاء حق فرمودهاند، كه تنها راه برای این كه انسان بتواند حقیقت درون خود را آشكار كند، راه شناخت باطني است. پیامبر اسلام(ص) میفرماید: «هر كه خود را شناخت، خداي خود را شناخته است.» پس تا زمانی كه انسان دست به شناخت وجود خود نزند، مسلماً گامی در جهت حركت به سوی تعالي خود و شناخت آفرینندهاش بر نخواهد داشت. تا انسان به یاد نیاورد كه اسماء را در بطن خود دارد، قادر نخواهد بود كه آنها را در خود شكوفا سازد. چنانچه خداوند بارها در قرآن میفرماید كه «به یاد آورید».
بنابراین با ایمان به كلام خداوند كه فرموده از روح خود در انسان دمیده و همه اسماء را به او آموخته است، باید بدانیم كه ما كلید اسرار همه اسماء را در وجود خود داریم. در صورت شكوفایي و فعال شدن این اسماء، انسان در جایگاه حقیقي خود كه همانا خلیفهالهي اوست، قرار خواهد گرفت و به موجودی خداگونه، مقتدر و توانمند مبدل خواهد شد.
از حضرت علی(ع) نقل شده است: «كمال معرفت و نهایت درجه این است كه آدمی خود را بشناسد». بنابراین انسان هشیار برای شكوفایی درون خود ضروری میداند كه به باطن خود (حتی بیش از ظاهرش)، توجه كند. زیرا شناخت باطني اولین گام ضروری در خودشناسي است و تعالي روحي انسان در گرو شناخت باطني میباشد و بیتوجهی به آن به معنای عدم شناخت توانمنديهای باطني بالقوه اوست.
یكی از راههای عملی برای شناخت، تفكر و خردورزي است. خردورزي در مورد باطن و حقیقت وجود، باعث رسیدن به سؤالاتی میگردد كه انسان را در جهت حركت به سمت شناسایي باطن خود هدایت میكند، بعضی از این سؤالات كلیدي هستند و میتوانند ما را به خود حقیقيمان نزدیك كنند. مانند سؤال «من كیستم؟». كسی كه به واقع با این سؤال مواجه گردد و به آن بپردازد، به اولین و مهمترین گام در جاده شناخت پرداخته است. از طرفی این سؤال به سؤالات اساسی دیگری منجر خواهد شد؛ سؤالاتی مانند: «من كجا هستم؟ اینجا كجاست؟ از كجا آمدهام؟ آیا من تنها این جسم خاكیام كه به زودی این جهان را ترك خواهد كرد؟ و یا زندگی من ادامه خواهد داشت؟ پس به كجا خواهم رفت؟ آیا من روح هستم كه موقتاً در لباس خاكیام، حضور دارم؟ روح بودن من به چه معناست؟ و یا...». از حضرت رضا(ع) چنین روایت شده كه: «خودشناسی ارزندهترین مرحله خرد است».
شناخت باطني، بر خودآگاهي ما تاثیر میگذارد و نتایج آن موجب تغییر آگاهي انسان و افزایش نور درون میگردد. افزوده شدن نور درون بدین معناست كه قدرت درك انسان نسبت به حقایق باطنياش افزایش مییابد و نتیجهی این نوریافتگي نیز روشن شدن مسیر حركت انسان به سوی تعالي و كاهش موانع و خطرات راه است.
پس بهطور خلاصه میتوان گفت كه آگاهي، نور است و نوریافتگي، افزایش آگاهي، و شناخت باطني دری است كه به جهان نور باز میشود.